عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

111

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

آشنا را بيفروخت و بنار عزّت بيگانه را بسوخت ، جاى ديگر گفت : « وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ » فرو فرستاده خداوند جهانيان است ، پروردگار و دارندهء همگانست ، يكى تن پرورد بنعمت و دل پرورد بمحبّت ، آن در ناز و نعمت ، و اين در راز ولىنعمت ، آن بر درگاه شريعت است در خدمت و رياضت ، اين در پيشگاه حقيقت سزاى صحبت و قربت . قوله : « الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى » هفت جاى در قرآن ياد كرد كه من بر عرش مستويم . شيخ الاسلام انصارى گفت قدس اللَّه روحه ، استواء خداوند بر عرش در قرآنست و مرا بدين ايمانست ، تأويل نجويم كه تأويل درين باب طغيانست ، ظاهر قبول كنم و باطن تسليم ، اين اعتقاد سنيّانست ، و نادر يافته بجان پذيرفته طريقت ايشانست ، ايمان من سمعى است ، شرع من خبرى است ، معرفت من يافتنى است ، خبر را مصدقم يافت را محققم ، سمع را متبعّم ، بآلت عقل ، بگواهى صنع ، بدلالت نور ، باشارت تنزيل ، به پيغام رسول ، به شرط تسليم ، امّا هميدانم كه نه جايگير است بحاجت ، كه جاى نمايست بحجت ، نه عرش بر دارندهء اللَّه تعالى است ، كه اللَّه دارنده و نگهدارندهء عرشست ، عرش خداجويان را ساخته ، نه خداشناسان را ، خداجوى ديگرست و خدا - شناس ديگر ، خداجوى را گفت : « الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى » خداشناسان را گفت « وَ هُوَ مَعَكُمْ » بر عرش بذات ، بعلم هر جاى ، بصحبت در جان ، بقرب در نفس . اى جوانمرد در خلوت « وَ هُوَ مَعَكُمْ » رخت فرو منه كه « فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ » با وى روانست ، بر بساط « وَ نَحْنُ أَقْرَبُ » آرام مگير كه « ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ » زبر آنست ، با « وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ » گستاخ مباش كه « لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ » از بر آنست ، هر چه « هُوَ الْأَوَّلُ » مىدهد « هو الآخر » مىربايد ، هر چه « هو الظاهر » نشان مىكند ، « هو الباطن » محو مىكند ، اين همه چيست ، تا مؤمن ميان خوف و رجا و عارف ميان قبض و بسط طوف مىكنند ، نميتوان گفت كه نميتوان يافت ، كه شريعت خصمى مىكند ، و نميتوان گفت كه توان يافت ، كه عزّت رضا نميدهد ، عزيز عظيم لا يعرف قدره و لا يدرك حقه ،